زين العابدين شيروانى

395

بستان السياحه ( فارسي )

بيان شده در موقع خود بدانجا رجوع نمايند شعر كر عادت مردمان عاقل دارى * يك‌دو دست طلب كنى چو يكدل دارى ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ چهل و دويّم قناعت و مراد از قناعت آسان كرفتن است و اكتفا نمودن در امور مآكل و مشارب و ملابس و غيرهم و بر آن زيادتى نخواستن و به اختيار از طلب زيادتى كذشتن است از حضرت رسول ( ص ) روايت شده القناعة كنز لا يفنى نظم كفت پيغمبر قناعت چيست كنج * كنج را تو وانمىدانى ز رنج ايضا فرموده من قنع شبع يعنى هركه قناعت كند سير كردد و حضرت سرور اولياء ( ع ) فرموده رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره بيت كسى كه عزّت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه قدر قناعت نديد هيچ نديد فرقه صوفيّه كويند قناعت بيرون آمدن است از شهوات نفسانى و تمتّعات حيوانى چنان كه به مرك بيرون خواهد آمد مكر از آنچه امر زندكانى بدان منوط و كار معيشت بدان مربوطست كه ترك آن در ظاهر شرط نيست امّا بايد كه دل را در قيد آن ندارد شعر هرآن‌كه كنج قناعت بكنج دنيا داد * فروخت يوسف مصرى به كمترين ثمنى چهل و سيّم كرامت و مراد از آن به نيكوئى كردنست با خواهندكان آنچه خواسته باشند بديشان دادن چون موافق عقل و شرع باشد اكرچه مال بسيار در آن تفقد شود بر دل آسان داشتن و نفس را بر همكنان برابر و يكسان نمودن و به تازه‌روئى و خوشخوئى دادن و افشاء نكردن و منّت نهادن چهل و چهارم كسر نفس و مراد از آن شكستن نفس است از آرزوها و تمنّاها كه دل خواهد اكرچه موافق شرع و مطابق عقل باشد و نفس را آن آرزو ندادن و بر نايافت آن مرتاض شدن و خو كردن تا نفس بهيمى و سبعى نابع نفس ملكى كردد و مظهر و نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى شود و در احاديث قدسيّه آمده انا عند المنكسرة قلوبهم يعنى من در نزد شكسته‌دلان مىباشم هركه خواهد مرا جويد آنجا جويد چهل و پنجم وقار و مراد از وقار آرام دادنست بدن و دل را و قرار يافتن و متمكّن شدن اكرچه امور هولناك بر آن روى دهد و حركت نكردن از مقام و جاى خويش چهل و ششم مروّت و فتوّت مراد از مروّت نفس را رغبت صادق نمودنست بر افادت بذل مال در ما لا بد در مصالح ديكران با زيادتى بر ما لا بد ايشان و آن عمل را غنيمت دانستن است و مراد از فتوّت مداومت و مبادرت نمودنست بر اعمال كزيده و مجانبت كردن از افعال نكوهيده و برين حريص و ناشكيبا بودن و بىدرخواست مدّعاى طلبنده در عمل آوردن و منّت بر خود داشتن اين صفت را در عرف اهل عجم جوانمردى كويند چهل و هفتم مكافات مراد از آن اينست كه چون كسى از غيرى نيكى ديده و خوبى از ديكران بوى رسيده باشد همان‌طور نيكى بر وى نمايد يا زيادتى بر آن افزايد و در سيّئات مانند او يا كمتر از آن اقدام نمودنست حقتعالى فرموده فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ و در حق نكوكاران وعده فرموده جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً اعمال را در دنيا نيز جز او مكافاتست نظم دهقان سالخورده چو خوش كفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى چهل و هشتم مساهلت و مراد از آن سهل و آسان كرفتن است بر خويش و توانكر و درويش بكشاده‌روئى و خوشخوئى چهل و نهم ورع مراد از آن ملازمت نمودنست بر اعمال كزيده و افعال پسنديده و قصور و فتور بر آن راه ندادن و به هيچ حال از آن نه ايستادن تا حلاوت او را فاعل از ظهور صفا بر آن حريص شود و مداومت او را بوصول رساند پنجاهم وفا مراد از وفا ايستادنست بر آنچه دل بر آن نهاده يا زبان بر آن كشاده و به هيچ صورت از آن تجاوز نكردن و چنانچه پذيرفته باشد در عمل آوردن بارىتعالى در كلام مجيد مىفرمايد أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا و حضرت رسول ( ص ) فرمود كه المؤمنون عند شروطهم رباعى منكر تو بدان كه دو فنون آيد مرد * در عهد و وفا نكر كه چون آيد مرد از عهدهء عهد اكر برون آيد مرد * از هرچه كمان برى فزون آيد مرد فقير معروض مىدارد اكرچه در اكثر زمان اين صفت در مردمان نايافت بوده و در بعضى اوقات مانند عنقا نام داشته و خود نيز نبود امّا در اين زمان از وى نام و نشان نيز نمانده چنان كه عارفى كفته نظم شد محو از صحيفهء دوران خط وفا * يا خود بر او نبود چنين نقش دلربا